سلام خوش امدید شقایق بر ات ارزوی خوشبختی میکنم از ته دل www.reza720@chmail.ir
امروز ساز دهنیم را دردستانم گرفتم وملودی از سر دلتنگی مینوازم
عهد بستیم همچون روشنایی روز وسیاهی شب در کنار هم باشیم
میدانم این فاصله خط فرض میان شناخت بهتر از خودمان هست
این روزا گیج و سردرگم شده ام به خاطر دوری از تو انگار گمشده ای دارم
نت های مختلف را در ساز دهنیم به کار میبرم که شاید مرهمی بر دل سوخته من باشد
همچون شبنم بر روی گلها قطرات اشکم بر روی گونه هایم سرازیر میشود
میدانم به تو قول دادم صبور باشم ودلتنگیهایم را با واژهی عشق که سر مشق گرفتی سپری کنم
اما من عاشق شدم وعشق عقل وهوش انسان را میبرد
لحظه شماری میکنم تا دیدار دوباره تو
برچسب:
نویسنده: رضا
حواست نیست این روزا نکنه بابت حرفام دلخور شده باشی
اگه درتوانم نیست احساساتم را همانند درخشش مهتاب در اسمان توصیف کنمچرا که همچون فولاد ابدیده سخت وشکننده شدم
زخمهای کهنه بر پیکرم همواره یادگاری جدال با سرنوشت بود وبرایم رنجش اوراست
زخمهایی از جنس نفسهایی حبس شده به دلیل دل دادن حسی عاشقانه در سکوت
از یاد بردم احساسم را چه تلخ چه شیرین برایم تکراری شد این تیک تاک ثانیه ها
اخر فریاد من در اسمان تا کجا وبه کی میرسد
اگر بابت این حرفهایم دلخوری وباعث رنجشت شده ام
با سکوتت مرا مجازات نکن عذابی دو چندان است برایم
نمیخواهم سخت بودنم را تحمل کنی وسوختن درکنارم را انتخاب کنی
حرف من از تجربه تلخ روزگار سرچشمه میگیرد
بدان هفت اسمان سقف ماست
وتو دربین ستاره های درخشان نور چم چشمهای م سوی من هستی
برچسب:
نویسنده: رضا
دل من دیدی چطور خط خطی شد دفتر شعرم
دیدی ساده بودن حرفهایم از عشق واژه سنگ دل بودن را با مهر روزگار به پیشانیم چسباندن
حرفهایم از جنس محبت اما تعبیر بی صفتی شد
دل من جای ما توی این صفحه ابی پهناور نیست
اگه بغضم گرفته اگه محکوم به غم هستم
نمیخوام وقتی در کنارت می ایستم به جای شادی کردن اجازه ندارم از واژه غم وافسردگی استفاده کنم
وقتی نیستی دونه دونه اشکهایم میریزه بر روی برگهای دفترم
چه تلخه وقتیاشکام خاطراتمون میشوره وبا خودش میبره
ارام ارام در خلوتم با گریه هایم همچون شمع میسوزم وبا واژه امید زنده ام
چرا که تو همچنان از من دورتر دورتر میشوی
برچسب:
نویسنده: رضا
چشمهایم خیره به اسمان در انتظار دیدن دوباره تو
چه سخته کسی را دوست داشتن ولی در عشق تو تردید داشته باشه
ترسم از فراموش شدن میان حصار شک وتردیده
خسته ام از گفتن احساساتم که به زبان شعر بیان میکنم
میان این دوراهی حد وس وجود نداره تو فقط از من دورتر و دورتر میشوی
دل من از این دنیا پره چرا کسی نیست به یادم
فریاد من به گوشت میرسه
عادت کردم گریه هام پای این دل نسوزونم
دیگه توانی ندار م برای جدال با سرنوشت
اگر نیتسی در کنارم اگه فاصله جای عشق گرفته
من دراین حصار همانند گرداب فرو افتاده ام
من فاصله ترجیح میدم چرا که شک وتردید تو از عشق
یعنی بیاعتماد بودن به من
ای روزگار با بازی فاصله با هام خوب تا نکردی
برچسب:
نویسنده: رضا
چه باارامش به انتظار طلوع افتاب ایستاده ای
چه حس خوبیه تماشای تو از پشت پنجره وقتی تابش افتاب به چشمهای با پلک یسته ات میخورد
تجسم تو از این واقعیت زیباتر از تابلوی نقاشیه
جذب ستایش تو از این همه لطف خداوند شده ام
چشمهایم خیس از احساس خالصانه تو نسبت به خداوند شده ام
دیدن تو در این قاب طبیعت وحضور عرفانیت احساس دلمردگی را از ذهن مسموم وقلب چرکینم به مانند زلالی اب میشوید و پاک خواهد کرد
وای چه حس خوبیه ذهن پریشون من یاد وخاطرات گذشته را با کوله پشتی به دست باد می سپری
خلاصی از این واقعیت که با نفس کشیدن در کنارت برای من ارامش به ارمقان اوردی تولد دوباره من لطف الهی بود که شامل حالم شد
برچسب:
نویسنده: رضا